
چه زود دیر می شود! xa0 در باز شد...xa0 برپا !... بر جا ! xa0 درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم. بابا نان داد ، ما سیر شدیم... xa0 اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان... xa0 و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند... کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم. xa0 همه زیبایی ها رنگ باخت...! xa0 و در زمانه ای ک زمین درحال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد! xa0 نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته... دیگر باران با ترانه نمی بارد! xa0 و ما کودکا...
ادامه مطلب
مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه. نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه. کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت. xa0 xa0زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره. دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه. xa0 قدرشونو بدونیم.......
ادامه مطلب
آتش نشانی و آمبولانس خبر کرده اند میخواهند درب را بشکنند مادرم میگوید تمام شب را هذیان میگفت از صبح هر چه صدایش میزنیم جواب نمیدهد حتما بلایی سرش آمده . راستش جرات بیرون آمدن از رختخواب را ندارم راستش تمام شب راxa0 مُردم و زنده شدم تمام شب راxa0 خواب می دیدمxa0 دوستَم نداری!! xa0 علی_سلطانی...
ادامه مطلب